آرتین

آرتین جان تا این لحظه 6 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد

گشت و گذارهای این چند وقت

سفر به کاشان اردیبهشت ماه

تویاین عکس ها آرتین با یک چهره ی جدیده پسرمو کچلش کردیم

سفر به چشمه دیمه(اطراف شهرکرد)خردادماه

آرتین وقتی دید آب خیلی سرده فقط روی سنگ های وسط آب ایستاد و پاشو توی آب نکرد

آرتین,بابا مجتبی,مامان الهه,آنا,علی,عزیز

رفتن به قله ی کوه (مامان الهه بابا مجتبی آرتین)

آرتین جدیدا یاد گرفته کله معلق میزنه

آرتین و بابا علی تیر ماه سال 92


تاریخ : 20 خرداد 1393 - 22:29 | توسط : مامان الهه | بازدید : 1654 | موضوع : وبلاگ | 22 نظر

آرتین و گردش روزهای جمعه

سلام  به همهی دوستای خوب نی نی پیجی.ممنونم که از وبلاگ پسرم دیدن میکنید و با نظراتتون ما رو خوشحال میکنید.اول اینکه روز پدر رو به همهی بابا ها تبریک میگم.مخصوصا همسر عزیزم بابای مهربون خودم و پدر شوهر عزیزم.حالا یه چند کلمه از شیرین کاری های آرتین:

کم کم داره تلاش میکنه که کلمات رو ادا کنه و اگه نتونه معادلش رو میگه و خیییییلی حرف میزنه قربونش برم بلبل خونمون شده کلمه هایی که آرتین میگه:

الا(منو صدا میزنه)

اداده(الهه باز هم من)

تبی(بابا مجتبی)

بیا(بیا)

نوخام(نمیخوام)دستش هم میبره بالا به علامت اینکه نمیخوام

ییا(یحیی عموی بزرگ آرتین)

ممد(محمد عموی کوچیک آرتین)

عدید(عزیز)

درا(زهرا عمه  آرتین)

عمهammma

آله(خاله)

ادیییییییی(علی)

نینین(نگین)

دپا(دمپایی)

تاب تاب

و خیلی کلمات دیگه

و یه عالمه شیرین کاری که اون قدر تنوعش زیاد شده که یادم نمیمونه.جدیدا دو تا اردک واست خریدیم که بیشتر از اینکه با اردک ها بازی کنی با آبی که واسشون میریزیم بازی میکنی.اونا هم دایم دنبال تو راه می افتن تو هم میگی اوه اوه یعنی نیاید

 

توی این عکس خودت بیل رو گرفتی و میخواستی به تقلید از نگین و محمد مهدی چاله بکنی

آرتین مشغول کندن چاله

اینجا برای اولین بار بردیمت پارک و سوار تاب شدی و تاب تاب میخوندی واسه خودت

اینجا مثلا حرف میزدی و میخواستی مثل بزرگ تر ها نظر بدی

توی این عکس از بس که شیطونی کردی و نمینشستی و دایم میخواستی بری توی آب دایی علی رضا لباست رو این شکلی کرد و تو رو گیر انداخته بود عزیزم انقدر بامزه میگفتی اوخ اوخ یعنی نجاتم بدید

توی این عکس خوابت می اومد ولی نمیخوابیدی تا اینکه تسلیم شدی و روی تاب خوابت برد

منتظر عکس های بعدی نفس ما باشید


تاریخ : 22 اردیبهشت 1393 - 22:01 | توسط : مامان الهه | بازدید : 1150 | موضوع : وبلاگ | 16 نظر

آرتین بعد از یک حمام گرم

مامانی اینجا انقدر بهت خندیدم که خودت هم خنده میکردی


تاریخ : 17 اردیبهشت 1393 - 03:57 | توسط : مامان الهه | بازدید : 964 | موضوع : وبلاگ | 5 نظر

ما بعد از یه عامه وقت اومدیم

سلام به همی دوستای خوب نی نی پیجی آرتین و خودم.سال نو همگی تون مبارک باشه.ایشالا که سال خوبی واسه تک تک شما باشه.ما بالاخره بعد از یه عالمه وقت اومدیم.خداروشکر روز به روز که میگذره پسرمون مرد تر میشه و دلبری هاش هم بیشتر.روزای آخر اسفند روز های پر مشغله ای واسه من و بابای آرتین بود.حجم بالای سفارش های خودم و غرفه گرفتن بابای آرتین توی نمایشگاه بهاره فرصت سر زدن به اینجا رو واسمون نمیذاشت.تا روز 28 اسفند ما حسابی درگیر بودیم تا اینکه صبح روز 28ام تصمیم گرفتیم بریم به استقبال عید.متاسفانه ظهر روز 28ام خبر دادن که عموی شوهرم فوت شد و خییییییلی شرایط بدی ایجاد شد.بابا علی آرتین هم از سفر اومده بود و کلی سوغاتی های خوشکل واسش آورده بود و یه دوربین عکاسی حرفه ای هم واسش آورده بود.ولی فوت داداش بابا علی که ناگهانی بود تا چند روز همه رو ناراحت کرده بود.روز های عید دیرگیر مراسم ایشون بودیم و دو 3 روز آخر واسه اینکه حال و هوای بابا علی عوض بشه تمیم گرفتیم همگی بریم قم خونه عمو یحیی.خیلی خوش گذشت و یه کم روحیمون عوض شد.

کارها و حرف های آرتین:

بسیار زور گو شده و با جیغ به خواسته هاش میرسه تو جیغ هاش هم میگه مااااااماااااان و اگه مامان کاری نکرد میگه بااااابااااا باااااابااااااا

وقتی مرغ میناهای شنتیا رو میبینه میگه ناااااز نااااز

به ماهی میگه مامی و به بقیه حیوونا میگه بیو یا ممهmame

وقتی دست میزنه به چیزی که نباید دست میزده میگه دشت نیشت(یعنی دست نزدم)

معنی داغ رو دیگه میدونه

بلده گوش و دماغ و چشمش رو نشون بده

فعلا همین مورد ها یادم میاد

حالا عکس های آرتین

قم کنار دریاچه(دستت اوخ شده دهنت رو این مدلی کردی)

روز سیزده به در مشغول سبزه گره زدن

اینجا با نگین داشتی قاصدک رو فوت میکردی

اینجا رفته بودیم خونه ی پارسا اینا تو میخواستی پارسا رو لالا کنی


تاریخ : 20 فروردین 1393 - 14:13 | توسط : مامان الهه | بازدید : 1036 | موضوع : وبلاگ | 14 نظر

آرتین و یک عالمه کار جدید

سلام به پسر خوبم و دوستای خوبش.ما خیلی وقت بود که نتونستیم بیایم و از کارهای بامزه ی آرتین واسش بنویسیم.آرتین جونم دندون 8 9 و 10 امش در اومد و یه چند روزی حسابی اذیت شد.ولی خداروشکر الان خوبه خوبه.

عزیز دلم دیگه علاوه بر نای نای نمازش هم سر وقته .وقتی توی تلویزیون میبینی اذان میدن باهاش یه چیزایی میگی که والا نمیدونم چیه به من هم میگی دستاتو مثل موقعی که دعا میکنی بالا ببر.وقتی میگم آرتین دعا کن واسه مامان بابا یا غیره دستتو میاری جلوی صورتت وقتی میگیم آرتین خدارو شکر کن دستتو میاری بالاتر.توی آوردن و بردن سفره ی غذا کمک میکنی و یه جیزی بر میداری و میری طرف آشپز خونه و چون قدت نمیرسه رو نوک پاهات میایستی فدات بشم مامان به وقتش این کارا رو هم می کنی.دیگه اینکه یه چند وقتی میگفتی منو بذارید توی کالسکه و توی خونه دور بزنی خوب که خداروشکر بیخیالش شدی الان.جای مبل ها رو به خاطر تو تغییر دادیم چون می اومدی روی مبل و بعد روی اپن مینشستی.یه چند وقتی میشه دوست داری لباس بزرگتر ها رو بپوشی وقتی لباس آویزون میکنیم میری یکیش رو میاری و با هزار جور ا ا ا و حرکت به ما میفهمونی اینو تنم کنید.یه وقتی دمپایی رو فرشی های بابا رو میپوشی پات و راه میری.دمپایی های خودت هم میاری و لنگه به لنگه میپوشی و ذوق میکنی.

یاد گرفتی بوس میفرستی و بوس میکنی.چند روز دیگه بابا علی از کویت میاد و گفت که واست دوربین خریده.دستش درد نکنه بابا علی از اون موقعی که رفته واسه تو چند تا چیز آورده.سرلاک و شربت های آهنت هم بابا علی واست میفرسته.روز سوم اسفند تولد عمو محمد بود و روز جمعه واسش یه مهمونی دور همی خونه ی خودمون واسش گرفتیم.عمو یحیی یه عروسک با مزه واست خریده بود.شنتیا هم مرغ مینا شو آورده بود و تو اولش کلی ترسیدی ولی کم کم باهاشون دوست شدی.

کلماتی که یاد گرفتی میگی

emmme مه یا همون عمه

دان دان یعنی جان جان

دقون دقون که نمیدونیم یعنی چی ولی خیلی بامزه میگی

نه نه

بابا و مامان و ب ب و آب و اینارو هم که میگقتی.


تاریخ : 04 اسفند 1392 - 14:36 | توسط : مامان الهه | بازدید : 1138 | موضوع : وبلاگ | 15 نظر

آرتین و پیاده روی زمستونی

نفس مامان و بابا تا اینکه گذاشتیمت رو زمین یه برگ که روی زمین بود برداشتی

اینجا برگ رو نشون بابایی دادی که ببینی اجازه داری دستت باشه یا نه!

خوب حالا بریم راه بریم

یه بابای مهربون دنبال گل پسرش که مبادا پسریش بخوره زمین

یه مامان که عاشقانه پسرش رو دوست داره

نقاش کوچولوی خونه ی ما(8بهمن 92)قربون هنرمندیت بره مامااااااااان

 

این هم عکس اولین برف زمستونی سال 92


تاریخ : 09 بهمن 1392 - 20:13 | توسط : مامان الهه | بازدید : 1416 | موضوع : وبلاگ | 38 نظر

این روزهای آرتین

عزیزدلم روز پنج شنبه سوم بهمن قرار شد تو رو واسه چک کردن وزنت ببریم تا ببینیم وزنت بالا رفته یا نه!!!!متاسفانه خونه بهداشت تا ساعت 12 باز بود و ما 12وپنج دقیقه رسیدیم.از اونجایی که بسییییییور مرتب و آن تایم هستن وقتی ما رسیدیم حتی یک نفر هم اونجا نبود.خلاصه تصمیم گرفتیم توی این هوای خوب تو رو ببریم پیاده روی .از اون موقع که راه رفتن یاد گرفتی وقتی میریم بیرون ترجیح میدی خودت راه بری.خیییییلی زور گو شدی.بابا علی یک جفت کفش خوشکل و یه کت زمستونی و یه جعبه کاکایو از کویت واست فرستاده.فکر کنم دلش واست یک ذره شده البته من هر جمعه یه عکس از تو واسش میفرستم.7 ماهی میشه که تورو ندیده.انقدر کارهای شیرینت زیاد شده که یادم نمیمونه.بسیار حرفه ای نای نای میکنی و میای دست من یا بابا رو میگیری و میبری طرف ضبط و میگی نی نی و تا آهنگ شروع میشه تو هم شروع به نای نای میکنی تازززززززززه بشکن هم میزنی با این دستای کوچولوت آدم میخواد انگشتاتو گاز گازی کنه.دیروز دیدم داری با خودت حرف میزنی اومدم دم در اتاق دیدم که سجاده رو آوردی تو چارچوب در و باز کردی و واسه خودت میگی الا ابر یعنی الله اکبر قربونت برم که هم نای نای کردنت به جاست و هم الله اکبرت.هر مقع ورق کاغذ یا کتابی دم دستت باشه برمیداری و شروع میکنی به خوندنش و واسه خودت یه چیزایی میگی.اگه مداد هم دم دستت باشه میخوای نقاشی هم بکشی و چون من شعر چشم چشم دوابرو واست میخونم و نقاشی میکشم تو هم واسه خودت زمزمه میکنی.از مبل و تخت خودت میای پایین و اگه روی اپن چیزی باشه که دستت نرسه میگی این این این.هر وقت زنگ آیفون رو بشنوی با تعجب و کاملا سوالی میگی کی؟؟؟و عاشق آیفون گرفتن هستی.واسه بعضی چیزا که عجیبه میگی چی؟؟؟هر وقت شیر میخوای میگی به به.خودت میری کیک یا کلوچه بر میداری و میدی به من میگی به به به تا من واست باز کنم و تو خوردش کنی روی زمین.فعلا همینا یادم میاد مامانی اگه چیز دیگه یادم اومد اضافش میکنم.بوس.آهان راستی یک هفته ای میشه که دوست داری لباس بزرگ تر ها رو بپوشی میری یه لباس میاری و میگی من من و بعد از اینکه بهت پوشوندم میری سراغ بازیت.


تاریخ : 06 بهمن 1392 - 14:12 | توسط : مامان الهه | بازدید : 894 | موضوع : وبلاگ | 8 نظر

آرتین و مهد خاله نسرین

سلام به روی گل پسرم و از گل بهترم.خوبی مامان؟چند روز پیش با هم رفتیم مهد خاله نسرین تا سفارش هایی که داشتم رو واسش بچسبونم.تو هم اونجا کلی ذوق کردی و حسابی با علی و نگین بازی کردی ماشالا انقدر ورجه وورجه کردی که نشد یه عکس درست و حسابی ازت بگیرم.هزار ماشالا روز به روز هم شیطونی هات بیشتر میشه.چند روز پیش داشتم ظرف میشستم تو هم کنارم به کابینت پایینی مشغول بودی مثل همیشه.یه لحظه نگاهت کردم دیدم سیفون ظرفشویی رو در آوردی و عین شیلنگ گرفتی داخل کابینت و خودت و موکت و کابینت رو با آب یکسان کردی.مونده بودم بخندم؟؟؟گریه کنم؟عصبانی بشم.یا خوشحال.از آشپزخونه آوردمت بیرون پیش بابا گذاشتمت داشت با تلفن صحبت میکرد فکر کردم حواسش به تو هست چند دقیقه بعد گفتم آرتین کجایی مورچه دیدم دور لب و دهنت قرمزه و رژگونه به دست داری میای بیرون رژ گونه رو برداشته بودی و نابودش کرده بودی.ماشالا از اون ساعت که بیداری تا اون ساعتی که میخوابی فقط راه میری.دیگه کلی با خودت حرف میزنی و انتظار داری ما هم بفهمیم جالبه که هر وقت هم دعوامون میکنی همش یه چیز میگی.اگه کسی اذیتت کنه فوری بهش میگی بد بد بد.بعضی  وقتا یه هو عشقولی میشی میای منو بوس میکنی و من اون لحظه میخوام بخورمت خیلی حس قشنگیه.هرچیزی میخوری یه کوچولوش رو میدی به دیگران قبلا چیزی نمیگفتی اگه میخوردش ولی بعضی وقتا شاکی میشی چرا چیزی که من به زور کردم دهنتون رو خوردید؟؟؟و خیلی چیزای دیگه که فعلا همین ها یادم میاد.راستی دندون هشتمت هم میخواد بیاد بیرون خدا کنه این یکی اذیتت نکنه چون معمولا یه تب شدید و یه چند شب بیخوابی و گوش درد به همراه داره.دوست دارم هوارتا

کلی تو استخر توپ ذوق کردی

 

اینجا خونه عزیز بودیم توهم میخواستی مثل علی نگین شنتیا پاهاتو تکون بدی بعضی وقتا پا کوچولوهات تو هم گره میشد.فدات بشم مامانیی

اینجا باز هم خونه عزیز بودیم و تو کمک من سبزی پاک میکردی


تاریخ : 24 دی 1392 - 19:22 | توسط : مامان الهه | بازدید : 1535 | موضوع : وبلاگ | 16 نظر

عکس یلدای آرتین با تاخیر

عکس یلدای آرتین با تاخیر

عزیز مامان بالاخره عکس شب یلدات به دستم رسید.این عکس رو خونه ی عمه زهرا ازت گرفتیم این میوه ها و هندونه هم من واسه عمه زهرا درست کردم چون عروس خانوم بود باید امسال واسش یلدایی میبردیم.بوس
تاریخ : 17 دی 1392 - 21:54 | توسط : مامان الهه | بازدید : 1638 | موضوع : فتو بلاگ | 13 نظر